تبليغاتX
$$$ LOVE $$$

$$$ LOVE $$$

اسم خودمه :D

▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▓▓▓▓▒▒▒▓▓▓▓▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▒▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▒▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▓▓▓▒▒▒▓▓▓▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▓▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▓▓▓▓▒▒▒▒▒▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▒▒▓▓
▓▓▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▒▓▓
▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓▓

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1390ساعت 9:9 بعد از ظهر  توسط وحيد مجنون  | 

قبلنا میگفتم اگه تورو با غریبه ببینم دنیا رو به آتیش میکشم

ولی حالا واسه پیدا کردنت یه چوب کبریتم برات هدر نمیدم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 آبان1390ساعت 8:36 بعد از ظهر  توسط وحيد مجنون  | 

داستان غم انگیز

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود .....

وقتی می گم داغ بود یعنی خیلی داغ بود .
می سوختم .
همه تنم می سوخت .
دوست داشت لباشو گاز بگیرم .
من دلم نمیومد .
اون لبامو گاز می گرفت .
چشاش مثل یه چشمه زلال بود ٫صاف و ساده …
وقتی در گوشش آروم زمزمه می کردم : دوستت دارم ٫
نخودی می خندید و گوشمو لیس می زد .
شبا سرشو می ذاشت رو سینمو صدای قلبمو گوش می داد .
من هم موهاشو نوازش میکردم .
عطر موهاش هیچوقت از یادم نمیره .
شبای زمستون آغوشش از هر جایی گرم تر بود .
دوست داشت وقتی بغلش می کردم فشارش بدم ٫
لباشو می ذاشت روی بازوم و می مکید٫
جاش که قرمز می شد می گفت :
هر وقت دلت برام تنگ شد٫ اینجا رو بوس کن .
منم روزی صد بار بازومو بوس می کردم .
تا یک هفته جاش می موند .
معاشقه من و اون همیشه طولانی بود .
تموم زندگیمون معاشقه بود .
نقطه نقطه بدنش برام تازه گی داشت .
همیشه بعد از اینکه کلی برام میرقصید و خسته می شد ٫
میومد و روی پام میشست .
سینه هاش آروم بالا و پایین می رفت .
دستمو می گرفت و می ذاشت روی قلبش ٫
می گفت : میدونی قلبم چی می گه ؟
می گفتم : نه
می گفت : میگه لاو لاو ٫ لاو لاو …
بعد می خندید . می خندید ….
منم اشک تو چشام جمع می شد .
اندامش اونقدر متناسب بود که هر دختری حسرتشو بخوره .
وقتی لخت جلوم وامیستاد ٫ صدای قلبمو می شنیدم .
با شیطنت نگام می کرد .
پستی و بلندی های بدنش بی نظیر بود .
مثل مجسمه مرمر ونوس .
تا نزدیکش می شدم از دستم فرار می کرد .
مثل بچه ها .
قایم می شد ٫ جیغ می زد ٫ می پرید ٫ می خندید …
وقتی می گرفتمش گازم می گرفت .
بعد یهو آروم می شد .
به چشام نگاه می کرد .
اصلا حالی به حالیم می کرد .
دیوونه دیوونه …
چشاشو می بست و لباشو میاورد جلو .
لباش همیشه شیرین بود .
مثل عسل …
بیشتر شبا تا صبح بیدار بودم .
نمی خواستم این فرصت ها رو از دست بدم .
می خواستم فقط نگاش کنم .
هیچ چیزبرام مهم نبود .
فقط اون …
من می دونستم (( بهار )) سرطان داره .
خودش نمی دونست .
نمی خواستم شادیشو ازش بگیرم .
تا اینکه بلاخره بعد از یکسال سرطان علایم خودشو نشون داد .
بهار پژمرد .
هیچکس حال منو نمی فهمید .
دو هفته کنارش بودم و اشک می ریختم .
یه روز صبح از خواب بیدار شد ٫
دستموگرفت ٫
آروم برد روی قلبش ٫
گفت : می دونی قلبم چی می گه؟
بعد چشاشو بست.
تنش سرد بود .
دستمو روی سینه اش فشار دادم .
هیچ تپشی نبود .
داد زدم : خدا …
بهارمرده بود .
من هیچی نفهمیدم .
ولو شدم رو زمین .
هیچی نفهمیدم .
هیچکس نمی فهمه من چی میگم .
هنوز صدای خنده هاش تو گوشم می پیچه ٫
هنوزم اشک توی چشام جمع می شه ٫
هنوزم دیوونه ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 8:2 بعد از ظهر  توسط وحيد مجنون  | 

مراحل دوستی

دوستی دختر و پسر...
پسران/دختران در ۶ ماه اول 
دوستی

۱ـ نمی دونم چرا تو رو یه جور دیگه دوست دارم٬  
هیچوقت چنین احساسی نداشتم.

۲ـ من  روراست و 
صادقم.

۳ـ تو همونی هستی  که من دنبالش می 
گشتم.



۴ـ بدون تو 
میمیرم.

۵ـ من با بقیه فرق 
دارم.

۶ـ من فقط با تو چت می 
کنم.



۷ـ تو تمام زندگی 
منی.

۸ـ تو معنی عشق رو به من فهموندی.
۹ـ هیچوقت به من نگو 
خداحافظ .




 
پسران/دختران در ۶ ماه دوم دوستی
۱ـ دوست داشتن تنها که 
کافی نیست.

۲ـ من که نمیتونم همه چیزو بهت بگم٬ توقع زیادی  
داری.

۳ـ شما پسرا/دخترا همتون یه  
مدلین.




۴ـ فکر میکنم زیادی احساسی 
برخورد کردم.

۵ـ منم یه مردم/زنم٬مثل بقیه 
مردا/زنا

۶ـ چت تبادل نظره٬ تو بدبین شدی٬ مگه اشکالی 
داره!

۷ـ تمام زندگی که در تو خلاصه نمیشه٬ تو فقط بخشی 
از زندگی منی.






۸ـ آدم به خیلی چیزا میتونه عشق بورزه.


۹ـ دوران خوبی رو باهات داشتم٬ فراموشت نمی کنم٬  خوشبخت بشی٬ خداحافظ .


*مطالب بالا  اگرچه تا حدَی درست است ولی مطلق نیست و ممکن است در مورد دختران


و پسران٬ بنا بر احساسات و شخصیَت ها و طرز فکرهای  گوناگون ٬ متفاوت باشد
زیبا باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 9:28 قبل از ظهر  توسط وحيد مجنون  | 

فال حافظ

مختصری پیرامون حافظ :

سال تولد : در فاصله سالـهـای 712 تا 727 هـجری شمسی 
محـل تولد : شیراز 
نام در زمان تولد : شمس الدین محـمد
تخـلص : حـافـظ 
نام پـدر : بـها الدین 
تعـداد برادر : 2 برادر بزرگـتر از خـود 
تعـداد فرزند : یک 
تاًهـل : حافظ در دهـهً سوم عـمرش با یار و معـشوقه اش " شاخ نـبات " ازدواج کرد.

حوادث مهـم زندگـی حافظ :بـیست و یک سالگی : به هـنگام تحـویل نان در محـلهً اعـیان شیراز با دخـتری زیـبا رو به نام " شاخ نـبات " آشنا شد. تعـدادی از شعـرهـایش نیز خـطاب به اوست. برای آن که به وصال محـبوب خـود برسد، چـهـل شبانه روز بر مزار باباکـوهـی شب زنده داری کـرد تا به خـواسته اش دست یابد. 

بـیست تا سی سالگـی : در دربار شاه ابواسحـاق ایـنجو حـضور یافت و آوازه شهـرتـش شیـراز را فرا گـرفت. اینجو که خـود اهـل ذوق و شعـر بود، مـقام حافظ را بس گرامی داشت و حافظ نیز او را به مدح گـفت. مشخـصهً شعـر حافظ در این دوره رمانیتم است. امیر مبارزالدین محـمد با شکـست ابواسحـاق به قدرت رسید و حافظ را از مقام و منـصبـش برکـنار و از تدریس عـلوم قـرآنی نیز محـروم کـرد. در این دوره حافظ به سرودن اشعـار اعـتراض آمیز سیاسی روی آورد. 

سی و هـشت سالگـی : شاه شجاع پـسر مبارزالدین محـمد، پدرش را خـلع کـرد و دوباره حافظ را به مقام و مرتـبت پـیشین خـود بازگـرداند. حافظ کـه از تجـربهً روزگار عـبرت گـرفته بود، به سرودن اشعـار روحـانی و اخـلاقی روی آورد. 

اوایل 40 سالگـی : حـافظ عـلیرغـم مقام و جایگـاهـش در دربار شاه شجـاع از حق گـویی و انصاف بدور نبود و بدلیل صراحت و حق طلبی گاه به دردسر می افـتاد. 

چـهـل و هـشت سالگـی : حافظ برای حـفظ جان و امـنیت شیراز را ترک گـفت، و به اصـفهـان نـقـل مکـان کرد. در شعـرهـای این دوره، دلتـنگی و ناراحـتی حـافظ از دوری از شاخ نـبات و شهـر شیراز و عـطار شیرازی منعـکـس شده است. 

پـنجاه و دو سالگـی : حافظ به دعـوت شاه شـجاع به تـبعـید خـود خـواسته پایان داد و به شـیراز بازگـشت و دوباره مقام و رتـبهً پـیشین خـود را در مراکـز عـلـوم دیـنی بازیافت. 

شـصت سالگـی : برای آنکـه به خـدای خـود نـزدیکـتر شود، چـهـل شبانه روز به زاری و تضرع پـرداخت؛ و صبح روز چـهـلم به محـضر عـطار شیرازی رفت و با نوشیدن جامی از دست او به مراد خـود رسید. 

شعـر حـافظ

دیـوان حافظ : حاوی 500 غـزل، 42 رباعـی، و تعـداد نامحـدودی قـصیده است کـه در عـرض مدت 50 سال سروده شده است. حافظ هـر آن گـاه که حـالتی روحـانی به او دست می داد، به سرودن شعـر می پرداخت و به هـمین عـلت گاه در طول یک سال بیشتر از 10 غـزل نمی سرود. قصد و نیت او سرودن اشعـاری بود که خداوند از دستـش راضـی باشد. 

تدوین و جمع آوری دیوان حافظ؛ حافظ خود هـیچـگاه به فـکـر تدوین و جـمع آوری اشعار خـود نبود. دیوان او برای نخستین بار در سال 789 هـجری شمسی بوسیله محـمد گـل اندام، 22 سال بعـد از وفات حافظ گـردآوری شد. 

وفات حافظ

حافظ به سال 791 در سن 69 سالگـی در شیراز درگـذشت. جسد او را در باغ مصلی، در کـنار نهـر رکن آباد شیراز به خـاک سپـردند، محـلی که امروزه به نام حافظیه خـوانده می شود. روحـانیون مـتعـصب و قـشری زمان او اجازه ندادند که حافظ را به آئین اسلام کـفن و دفـن کـنند، ولی حـمایت توده مردم از شاعـر محـبوبشان باعـث تـنش و ناآرامی در شیراز شد. چاره اندیـشیدند، که برای حـل مـشکـل به دیوان حافظ تـفاًل زنـند، که نـتیجه آن این بیت شد : 

قدم دریغ مدار که جـنازه حافظ / که گـر چـه غـرق گـناهـست می رود بهـشت

نیت كردی ؟ 89.gif  
حالا از ته دلت نیت كن و روی لینک زیر كلیك كن 
Love You 
اگر دوست داشتی جوابتو بهمون بگو تو نظرات  Kisses

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 مرداد1390ساعت 12:9 بعد از ظهر  توسط وحيد مجنون  | 

سری اول پــ نه پـــ

رفتم مشاوره میگه رتبه ی چندم کنکور شدی ؟ میگم 50 میگه یعنی 50 هزار شدی ؟ پـَـــ نــه پـَـــ رتبه ی پنجاهم شدم خواستم نظر شما رو هم در این باره بدونم !


با یه بدن گنده رفتم باشگاه بدنسازی طرف اومده میگه میخوای تمرین کنی ؟ پـَـــ نــه پـَـــ ما که در این حد ها نیستیم اومدیم تشویق کنیم !


به دادشم میگم برای سحر بیدارم نکن موقع سحر اومده بیدام کرده میگه واقعا امروز رو نمیخوای روزه بگیری ؟ پـَـــ نــه پـَـــ گفتم یه چند روز بدون سحری بگیریم تا بالاخره یه جوری این همه چربی آب بشه !


رفتم مغازه بعد کلی خرید میگم بی زحمت یه نایلون هم بدید. طرف میگه میخوای وسایل رو بذاری توش ؟ پـَـــ نــه پـَـــ خیلی دستشویی دارم دیدم اگه بخوام تا خونه برم میریزه گفتم یه نایلون بدی تا بسته بندی شده علم کنم !


برای دیدن بقیه پــ نه پـــ به ادامه مطلب بروید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 17 مرداد1390ساعت 3:31 قبل از ظهر  توسط وحيد مجنون  |